تبليغاتX
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

To the one who has stolen my HEART

یکشنبه هفتم تیر 1388


گر بدين سان زيست بايد پست

 

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

 

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

 

گر بدين سان زيست بايد پاك

 

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

 

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

 

"احمد شاملو"

 

پی نوشت:

برای احوال این روز ها چیزی بهتر از این کلام شیوا

به نظرم مناسب نیومد.

خداوند نگهدار دلهای سبزتون باشه.


20:19 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388


من از دلواپسیهای غریب زندگی دلواپسی دارم

 وکس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنها ترین شهرم

تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد

 دلم میخواهد از تنها ترین شهر خدا یک قصه بنویسم

 و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز

 و این دنیای تنهایی بماند یادگار خستگیهایم

 و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را

              چرا که شهر من یک شهر نقاشی است....


15:4 | فریاد بی صدا |

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388


کوله بارت بربند!
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد!
که به مقصد برسیم,
بشناسیم خدا..
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم..


می شود آسان رفت,
می شود کاری کرد که رضا باشد او..
ای سبکبال,
در این راه شگرف
در دعای سحرت,
در مناجات خدایی شدنت,
هرگز از یاد مبر...



من جامانده بسی محتاجم!!!

 

 

 وقت هایی هست مثل هیچ وقت ...
چه کسی می داند خداحافظ کجاست ؟


18:58 | فریاد بی صدا |

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388


 امشب...

شب هفت نازی عزیز و مهربونه

فرشته ای که تا اخرین لحظات امیدشو از دست نداد

دارم میرم بهشت زهرا

برای تسلای خاطر خودم !!!

یادش همیشه تو ذهن من و همه ی اونایی که می شناختنش می مونه.


11:9 | فریاد بی صدا |

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388


 

ومن وقتی که از خواب بيدار ميشوم٬

 دوست دارم...اسمان را آبی

...زمين را سبز..

.گنجيشک ها را در حال اواز خواندن..

.و انسانها را.....

                                   "  عاشق ببينم"

 

پی نوشت:

یک کم دلتنگی که عیبی نداره!!

همش یک کوچولو .......دلتنگم

***************************

***************************

پیوست ساعت ۱۲:۳۰ :

                   نازی عزیزم  هم رفت...


7:21 | فریاد بی صدا |

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388


می نویسم برای اکنون
                              بازش می کنم روبه آسمان

گنجشکها زمزمه اش می کنند
                                               وفردا...
بسته می شود
                          مثل امروز

واما چرا گنجشک ...
                       پرنده درصدای خوشش رنج ودردوماتم نیست

پرنده اهل شکوه واهل گلایه وغم نیست

وخوش به حال هوایش
                             وخوش به حال دلش
وخوش به حال پرنده
                               که مثل آدم نیست...

*******************************

پی نوشت:

۱.یه چیز دیگه تو ذهنم بود واسه نوشتن

اما نتیجه ش همین شد که گذاشتم!!

گاهی که خاطراتم رو مرور می کنم

 بی بهانه می بارم.

۲.امروز روزی به یاد ماندنی بود در صفحه ی خاطراتم:

خیسیه زمین دوست داشتنی زیر نم نم بارون

  و نسیم ملایمی که عطر بهارو

 با خودش برای دل من به ارمغان اورد ..

و یاد زیباییهای بکر و وحشی طبیعت رو برام زنده کرد..

"ازاد و رها ،سر بلند و مغرور ،زیبا و دوست داشتنی،متین و استوار!!"


21:6 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388


وداع می کنم باتو

             با تمام امیدها و آرزوهایت

                           با تمام قصه ها و غصه هایت

وداع می کنم باتو

  که در تو بسیار گریستم و خندیدم

     که در لحظه هایت شادمانی ها کردم

                        و سوگواریهایی بر پای داشتم.

وداع می کنم

      با تمامی لحظه هایت

              با تمامی لحظه هایت

تو را رها می کنم

 آنچنان که تمامی سالهای زندگیم را رها کرده ام.

 و خودم را رها و در باد حس میکنم

                             بی هیچ تعلقی به خاطره ها.

می دانم که با خاطره های مختلف

 با لحظه های خوب و بد با گذشته و  هر انچه

 و هر انکه در گذشته ام بوده این چنین هستم

اما باز رهایشان می کنم.

آن چیز که باید بماند خواهد ماند.

آن چیز که باید جای پایش را در روحم گذاشته باشد

                                                     گذاشته است.

و اینک خود را به آغوش تو می سپارم که تازه ای

 که آمده ای تا لحظه های شادمان خویش را نثارم کنی!

 که شادی و خوشبختی و بهروزی را در تو تجربه کنم.

                                                 خوش آمدی!

 

پی نوشت شیطنت آمیز:

هر کس بسته به سلیقه خودش می تونه

 هر قسمت از این نوشته رو که دوست داره باور کنه

هر نوع برداشت ذهنی کاملا آزاده!!!

"یه راهنمایی:به قول دوست جون شاید علایم قاطی کردنه"

 در هر صورت،حالم خيلي خوبه

با اینکه طبق معمول شپش در جیبهای مبارک

 برای خودش رقاصی می کنه اما

همه چي روبراهه

زندگي بر وفق مراده آسمون خوشرنگ و آبيه

 وزندگي شادی مثل هميشه قشنگ و دوست داشتنيه

اما همه اينا بهونه ست قصه چيز ديگه ايه

وقتي فكرشو مي كنم مي بينم

چيدمان آدمها و وقايع اطرافم منو به يه سمت هدايت مي كنه

به سمت پیروزی 

هر جور كه فكر مي كنم نمي تونم جور ديگه اي تعبيرش كنم

"من و خدایی که تو دل منه آشتی کردیم "                    


16:12 | فریاد بی صدا |

شنبه بیست و نهم فروردین 1388


من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت

من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد

فریاد زنم فریاد:

من عشق نمی خواهم...

معشوق نمی خواهم…

می خندم و می رقصم

فریاد زنم فریاد:

اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن بر گور عیان کردم

افسوس نخواهم خورد، افسانه نمی بافم

بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم

امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق، بیگانه نمیداند

لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز

دنیای خودم گرم است

           « من عشق نمی خواهم »

 

پی نوشت:

حالا برید بگید گربه (منظورم همون شادیه)دستش به گوشت نمی رسه!!!

۲.دلتنگم اما اسیر دلتنگی ؟؟نهههههههه

۳.چقدر دلم برای دوچرخه سواری توی پارک چیتگر تنگ شده

به وبلاگم گفتم میناجونم بشنوه

۴.ساغر جون هووووووووووووی :خیلی دوستت دارم.(وبلاگ نداری که بیام برات عشقولانه در وکنم

 


19:13 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388


 

 

دوست خوبم مداد سپید

منو دعوت به یه بازی کرده ..اخ جون بازی

 

بازی اینه که مهمترین قانونهای زندگیتون رو که بهش عمل میکنید بنویسید:

اولين و مهمترين قانون :بخند تا دنيا به روت بخنده

 وقتي ناراحتي نذار گريه تو كسي ببينه چون دشمنات شاد

و دوستات ناراحت مي شن.

 بازم خنده يادت نره.

 از اينكه دلي شكسته بشه بترس آه دلشكسته بدجور گريبان گيره.

 به ضعيفتر از خودت زور نگو (راست ميگي اون گردن كلفته رو بزن زمين)

 جواب بدي رو با خوبي بده..

(حالا اون هي محلت نمي ده تو هي چايي جلوش بذار

تا چشا ش درآد باور كن اين خودش يه جور جنگه .

اگه تجربه كرده باشين مي بينين چه لذتي داره

حتي اگه طرف به حساب ترس يا حماقت شما بگذاره.)

 اينكه توي خوشيها اطرافيان رو شريك شادمانيت كن

تا وقت غم به داد دلت برسن(كه مي رسن)

خنده.....یادت نره

اينكه تا يه حدي به ديگري محبت كن كه خودشو گم نكنه

 (آخه مورد خود گم كني هم زياد ديدم)

 اين قانون عمومي كه: واسه كسي بمير كه برات تب كنه.

 رو عيبها و نقطه ضعفهاي  ديگران سرپوش بذار تا خداعيب پوشت باشه

 (آخه خدا چنان آدمو غافلگير و رسوا مي كنه كه نگو..

عجب خداييه اين خدا؟؟)

 نيش باز يادت نره...

 لااقل روزي 1 ساعت الكي خوش باش..بخند برقص نذار غصه زمينگيرت كنه..

(واسه ديدن روزاي خوب بايد حالتم خوب باشه ديگه!!)

 گاهي وقتها هم كه دلت مي گيره برو يه جاي خلوت و از ته دل زار بزن..

(جاي خلوت نبود پتو رو بكش رو سرت و يه دل سير خودتو سبك كن

اينم باعث آرامشت ميشه..)

 بعدش بازم خنده يادت نره...

 اوني كه عقلت و دلت ميگه باش مهم نيست ديگران چه قضاوتي مي كنن

 (مگه اونا نونتو ميدن؟)

 هر جور دوست داري لباس بپوش با سليقه خودت حالا بذار همه بگن

 10 سال كمتر از سنت لباس مي پوشي .اما جلف نپوش ..

 روي محبت هيچ مردي حساب نكن چون سلام ...بی طمع نیست!!

 (با عرض معذرت از دوستان خوبم.استثنا همیشه وجود داره

لطفا به كسي بر نخوره اظهار نظر شخصيه..)

تا جايي كه مي توني به دوستان و اطرافيانت محبتتو ابراز كن.

دوستشون داشته باش و به صداقتشون شك نكن مگه خلافش ثابت بشه.

به قولي تو رفاقت ثابت قدم باش.

 اما اگه يكبار از يه سوراخ گزيده شدي دوباره امتحانش نكن .

 عهد و قولتو زير پا نگذار حتي اگه مي بيني منافع خودت

 در خطره خطر كن و پاي حرفت بايست..

 چقدر قانون شد واااااااااااي تازه يك عالمه شم ننوشتم.

نمي گم به همش عمل مي كنم .نه.. اما دلم مي خواد و سعي مي كنم.

ولي قانون خنديدن رو هيچوقت فراموش نمي كنم اين يك اصله برام ..

شمام امتحان كنيد ضرر كه نداره!!!

  دل نوشت:

 كاش مي تونستم نقابي رو كه ناجوانمردانه روي چهره ي خودت كشيدي

 پس بزنم و و چهره ي واقعيت رو ببينم.كاش مي تونستم

 ورقهاي سفيد ت رو با اميدها و تمناهاي خودم خط خطي كنم.

كاش مي تونستم جلوي يكه تازيها ت رو بگيرم و تو رو از اسب باد پات

 كه ناشيانه به افق هاي مبهم مي تازه پياده كنم.كنار خودم بنشونمت ..

برات حرف بزنم از دردهايي كه گوش زمان تحمل يك هزارم اون رو نداره.

اونوقت ازت مي خواستم كه بنويسي همه اون چيزايي كه

 چشماي تاريكم فرياد مي زنن.

تو رو وادار مي كردم سرمشق تمام نوشته هات

همه دوست داشتن باشه و اون رو هزاران بار ..

نه!به تعداد دم و بازدم هستي تكرار كني.

و اي كاش تو تو نبودي  ..

اما من خودمو همينطوري شاد و ساده دوست دارم ..

مامان ميگه خوبه كه هنوز اينقدر شادم و مثل بچه ها

 غصه ي دار و ندار اين دنيا رو نمي خورم..

از خدا ممنونم كه به جاي آدمايي كه در عين اينكه همه چيز دارن

 اما جاي لبخند روي لباشون هميشه خاليه من هميشه شادم و مي خندم..

به نظر خودم اين نعمت بزرگيه كه خداجون چون خيلي دوستم داشته

 بهم داده(آيكون يك آدم از خود راضي نداريم اينجا؟؟؟)

 

پی نوشت:

راستی یادم رفت بگم گل مینای نازم ورعنای عزیزم

 و ملیحه جون دندونه ی خودم و نسیم خیلی خیلی مهربونم و

ناتاشای شیطون و عزیزو

رو دعوت به این بازی می کنم.به امید اینکه یه روز

 با این جمع دوستان به اضافه چند نفری که وبلاگ ندارن 

 و هوارتا دوست جون خوبی که توی دنیا دارم

یه گل کوچیک توپ یا وسطی باحال بزنیم تو رگ


13:19 | فریاد بی صدا |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

!!!كه اين اميد بي پايان نمي‌گردد بيان هرگز

زندگی سخت ساده است

خطر کن

واد بازی شو

چه چیزی از دست میدهی؟

با دستهای تهی آمده ایم

و با دستهای تهی خواهیم رفت.

نه، چیزی نیست که از دست بدهیم.

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا تراته ای زیبا بخوانیم

وفرصت به پایان خواهد رسید.

آری اینگونه است که هر لحظه

مغتنم است.

وقتی که تنهای تنها می شوی وقتی که دوستانت

 آنها که نیازمند یاری شان هستی

درست در حساسترین نقطه رهایت میکنند

.وقتی در دست همانهایی که پشتوانه و

پشتگرمی محسوبشان میکردی خنجر می بینی

 وقتی زیر سنگی که به استواریش

سوگند میخوردی و تکیه گاهش می شمردی

ماری خفته می بینی که در تکان حادثه

از خواب جهیده است.

وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند

 وهیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده

نمی گردد یک ملجاء وامید و پناهگاه میماند

 که هیچ حادثه ای نمی تواند اورا ازتو بگیرد.

او حتی در مقابل بدیهای تو خوبی می آورد

 وبر روی زشتیهای تو پرده اغماض می افکند.

اگر بدانی که محبت واشتیاق او به تو چقدر است

 بند بند تنت از هم می گسلد.

حتما" دانسته ای که او کیست.

پس چرا در انتها به او برسی؟ ازاو آغاز کن.

*************************

پی نوشت:

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من برگشتم

شاید این پست مناسبی نبود اما دلم نوشت من بی تقصیرم

سر فرصت میام به تک تک دوستای گلم

 که کامنتهای اشکار و پنهان گذاشتن جواب میدم.

پست بعدی هم متعلق به یکی از دوستان خوبمه که

منو دعوت به شرکت در  یک بازی کرده.

میرم اما زود زود بر می گردم .

دوستتون دارم

 


21:3 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387


 

گاهي اوقات همه كودكيمو گم ميكنم و دلم تنگ ميشه براي خودم.

 گاهي اوقات دونه هايي كه مي كارم عمل نمي كنن

 و سر دو راهي منتظر موندن و دوباره كاشتن معطل مي مونم.

 گاهي اوقات توسط زندگي بلعيده ميشم

 و شك ميكنم كه ايا به اندا زه كافي قوي و جسور بودم ؟

 منصف بودم؟قانع بودم يا عاشق؟

 گاهي شك ميكنم  اتوبوسي كه سوار شدم

 منو به مقصد ميرسونه يا نه؟اما خوشحالم همسفراي خوبي دارم

 كه مطمئن به مقصد سفرن.

 دوستايي كه آزادگي رسيدن و جرأت ريسك كردن

 و رشد كردن و پرواز كردن رو در من تقويت ميكنن.

 كساني كه شعله اميد و تلاش رو در وجودم بر مي افروزند.

 كساني كه هر روز يه نقش تازه به زندگيم ميزنن

 و با رفتار و گفتار قشنگشون اونا رو رنگ آميزي ميكنن.

 كساني كه دوستي با اونها برام ارزشمنده

 چرا كه اگه گاهي خسته ميشم منو رها نمي كنن.

 قله رو نشونم ميدن و اميد ميدن ديگه راهي نمونده تا رسيدن.

 خدايا كمكم كن تا سپاسگزار و قدر دان همه اين نعمت ها باشم .

 لايق لحظه هايي كه به من ارزاني داشتي

 و لايق همسفراي مهربوني كه در مسير زندگي ام به من هديه كردي.

 *********************************

پی نوشت:

برای همه دوستان خوب و همراهم به سبک خودم،

هوااااااااااااااااااااااااارتا آرزوی خوب دارم همراه با سلامتی و..... 

 شادیییییییییییییییییییییی

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم،فال نیکو،مال وافر،حال خوش

اصل ثابت،نسل باقی،تخت عالی،بخت رام

 

موقع تحویل سال،دعا واسه همدیگه یادمون نره.

عیدتون مبارکدوستتون دارم

                                  ( ارادتمند همگی:  شادی)


13:29 | فریاد بی صدا |

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387


اینجا........پشت این سایه ها

      یک پرتو مهر هم برای زندگی کافیست.

و یک لحظه حضور تو ....................................درحجم زندگی هم.

 

 پی نوشت:

بالاخره این طلسم لعنتی شکسته شد..

میگن تو کارای خدا حکمتیه

تو این ۶ ماه پر عذاب چه حکمتی بود نمی دونم؟!!!!

حالا منو تصور کنین

هم در حال اسباب کشی هم خونه تکونی شب عید

روی دور تند واسه جبران کمبود وقت

هفته ی دیگه اپ نوروزم رو میکنم و بعد با اجازه دوستای خوبم

میرم مشهد ..مشهد ..مشهد

 حالا که شمارش معکوسه قلبم میزنه 

چقدر دلتنگتم بابای مهربونم

 

 


16:15 | فریاد بی صدا |

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387


این اواخر دیگر کوچه ها را اذیت نمی کنم

یک راست می روم بن بست تنهایی ام

نمی دانم برای چه صدایش بیرون نمی آید

هر چه می گویم ساکت است

فقط گوش می دهد ..

من نیز به پاس این سکوت

خاطره ام را چشم در چشم ، قصه وار برایش تعریف می کنم ..

روزی که دستت را به نشانه ی دوستی به سویم دراز کردی

در دل سپردن به تو تردید نکردم

تو را همنفس خطاب کردم

و با تو سرود زندگی خواندم ...

 

و زیر چتر نگاه تو پناه گرفتم

و چتر بهانه ای بود

بهانه ای برای ترسیم عشق

چگونه می توانم اینگونه آرام و صبور به انتظار بنشینم

وقتی نمی دانم

وقتی به راستی نمی دانم از پس کدامین روزانتظارم به سرخواهد آمد ...

نمی دانم

به راستی نمی دانم چه کسی بر پیشانی من

واژه ی گنگ و نامانوس انتظار را حک کرده است

که اینگونه باید تاوان این پیشانی نوشت شوم را پس دهم ..

 

شاید باید خاموش باشم و دم نزنم

قرار بود به زندگی ام رنگ سپید بزنی!

اما اکنون چشمانم جز سیاهی مقابل خود نمی بیند ..

جسارت دستانت کجاست که روز نخست با من از سپیدی سخن گفت..؟

جسارت دستانت کجاست که روز نخست به شب هایم نوید خورشید داد..؟

جسارت دستانت کجاست ؟؟؟

این سان که خودت را باخته ای ، زندگي مرا در هم ريخته و روح مرا ازرده اي

 هرگز نمی توانی شادی را برایم به ارمغان بیاوری ..

 

    به امید روزی که دلتنگ ترین دلتنگ عالم باشی..

 

 


20:33 | فریاد بی صدا |

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387


 

این پست تقدیم به گل مینا

 و پرنده ی عشقش که تا ابدیت پرواز کرد:

گل مینا نمی دونم چی بگم یا چی بنویسم

 چون میدونم هنوز مثل اون روز اول ناباور و سرشار از عشقی

تویی که توی تموم این ۱ سال سعی کردی غمتو پنهان کنی

و برای همه سنگ صبور باشی مخصوصا برای من!

اما من همیشه ،

هر لحظه اشکهایی که توی دلت می ریختی رو میدیدم

غمتو حس می کردم.

امروز پست جدیدتو که برای سالگرد امیر نوشته بودی خوندم.

دیگه پنهان نمی کنم ازت که چقدر بی محابا اشک ریختم.

نمی دونم سرنوشت چرا گاهی با بعضی ادما

 که یه جور فرشته هستن رو زمین از این بازیها میکنه

نمی دونم چرا اونی که اینهمه از ظلمش همه در رنجند می مونه

 و کسی مثل امیر تو میره!!!!!

نمی دونم  و نمی تونم بفهمم .

تو شایسته بهترین ها هستی

 و من باور دارم و از صمیم قلب ارزو میکنم

به تمام اهدافت توی زندگی برسی.

*********************************

پی نوشت:

همه چیز از دست رفته جز باوری که به آینده دارم.

اونم با سختی دارم حفظش میکنم.

هیچ کس نمی دونه این روزا چی داره به سرم میاد حتی تو بابا !!

این روزا از تو هم همه چیز رو پنهان می کنم .

میدونی؟ "درد "رو از هر طرف بنویسی" درد" ه.

کاش کسی بهم بگه:

                           مردن هم اندازه زندگی کردن دردناکه؟


12:50 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه هفتم اسفند 1387


 

 

قدم به قدم نزديکتر ميشوم ، وقتش نرسيده...

که ستاره ها را بشمارم

که شعرهايم را پنهان کنم

که شکفتن شکوفه ها را ببينم

دلم به در زدنها خوش بود و حالا ديگر ....

جلوی همه درها را ديوار کشيده اند

و من .....

در تاريخ زندگی گم شده ام .

 

*************************************

پی نوشت:

 هوا بدجوری دو تایی نبود و من خوب می دانستم

 هر دوتایی ای منجر به دعوا می شود .

 نه این که بخواهم خودم را تبرئه کرده باشم .

خواستم بگویم از اولش می دانستم این هوا هیچ مساعد نیست.

کاش اینقدر سر سختانه به نابودی روحم  تن در نمی دادم!!

*****************************************

همینطوری:

 

دیگر حوصله آدمهایی که حرفهای صد تا یک غاز می زنند

را ندارم آدمهای دو دو تا چهار تایی.

که از مصاحبت شان لذت نمی برم.

برای همین حلقه تنهایی روز به روز تنگ تر می شود

.هیچکس  از من نپرسید

چه بر سرت آمد و                             

باورت را کجا گم کردی؟؟؟


12:13 | فریاد بی صدا |

شنبه سوم اسفند 1387


چه شیرین است ،

 وقتی آدم می تواند گذشت داشته باشد ، فداکاری کند ،

برای فکری ، آرزویی ، برای ایمان و عقیده ،

 برای هر چه شایسته از دست دادن زندگی است.

برگرفته از کتاب چمدان "بزرگ علوی"

**************************

پی نوشت:

جمله بالا ،جمله ایه که توی تمام این مدت صبر و انتظار

تا یادش افتادم کمی آروم گرفتم.

باور دارم آرمان من،شایستگی لازم رو داره.

************************

همینطوری:

 چقدر غم انگیزه که بعضی آدمها اینقدر خودشون رو

 محدود می کنن به بدی های درونشون...

 و به جای اینکه یک کم عشق و محبت و دوست داشتن رو

چاشنیه دلشون کنن

به همه کینه و دشمنی هدیه می کنن...

                                            جای تاسف داره!!!!!

 


16:7 | فریاد بی صدا |

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

...كاش ميشد لحظه ها را پس گرفت

 

 

" خيالت را راحت کنم

ديگر نه به گل ،نه به باد

نه حتي به نيلوفرگان روي مرداب

اعتقادي ندارم

اعتقادم را بخشيدم به همان بادي که ردش روي صورتم ماند 

دل چرکيني من با هيچ دستمال محبتي پاک نمي شود

دارم بخشيدن را به نخ مي کشم

صبر را خجالت مي دهم

چه خوب یادم دادی که می شود دوست نداشت

که ميان زمستان بي رنگ تهران

خون گريه کردن قرمز قلبم

تا آنسوي پر رنگ جهان تپيد و تو نديدي

حالا من هم یاد گرفتم که ادم ها هم می توانند بد باشند ،خیلی بد

می شود ادمهای خیلی خیلی بد را دوست نداشت ،

نمی دانم روزی دلم برای خودم تنگ می شود یا نه؟؟

شاید نه!

اما تو ديگر پشت سرت را نگاه هم نکن!!!

من به بي معرفتي سرنوشتم ايمان آورده ام "

******************************

پی نوشت:

 يادم باشد:

حرفی نزنم که به کسی بر خورد

 نگاهی نکنم که دل کسي بلرزد

 راهي نروم که بيراه باشد

 خطي ننويسم که آزار دهد کسي را

 يادم باشد که روز و روزگار خوش است

 همه چيز رو به راه است و بر وفق مراد

تنها دل ِ ما دل نيست ,...آری....

يادم باشد تنها هستم .ماه بالاي سرِ تنهايي ست!!

 خدایا

 یادم بده

یادم باشه

یادت باشم

 


15:3 | فریاد بی صدا |

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387


 بدون نقطه . اول خط
از اول خط كه بنويسي خيال خودت را هم راحت كرده اي
اول خط آنجا كه كاغذ هنوز سفيد است و تنها مفهومي بر آغاز نيست
اول خط گاهي نگاه نكردن به خطوط سياه پشت هم است
اول خط گاهي عين بيهودگيست
من هم از اول خط مي نويسم باز هم
باز هم مي نويسم كه
:
سراچه ذهنم خشكيده است وقتي كلمات هم نمي جوشند
كلمات هم نمي جوشند تا خطي بسازم و دلم شاد شود

تا دلی شاد کنم!!
انديشه ام رنگ پاييز هم نيست و هوايش چشمانم را مي فرسايد
 شايد من و مرگ در شبي از همين شب ها همخوابه بوده ايم
شايد در بستر رودخانه اي جان داده ام
مي بينم كه  نه
 اینطورحس ميكنم
همانطور كه حس كردم پر كشيدن دخترك را
حس کردم سوختن آرزوهارا
حالامن تمام شدن را حس ميكنم

تو میخواهی مرا تمام کنی

تو با تمام وجود تلاش میکنی این حس را به من القا کنی

چرا تمام شدنم را می خواهی وقتی که بدون من

از انجام کوچکترین کارهایت عاجز می مانی!نمی دانم؟

امامن تمام شدن را دوست ندارم

من هم می خواهم زندگی کنم..من زندگی را دوست دارم.

من عاشق نفسهایم هستم .به کدام حق لذت حیات را از من می گیری؟

حقی که خدا بخشیده و فقط خود او لایق باز پس گرفتن ان است؟

*****************************

پی نوشت:

چهار بند ِ اخر از هم گسست ريسمان پاره شد

من حيران شدم

اخرمطلب اصلاح شد. گل مینا به من گفت فریاد رسی نیست

نه بین ادمها و نه خدا!!!!!

من كجايش بودم در اين داستان بي انتها؟ 

 


12:42 | فریاد بی صدا |

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387

اینجا ازادم !لطفا از نوشتن منعم نکنید.دارم خفه میشم!!!

 

 

خدایا!نمی دانم امشب با یک سری کلمه ی گنگ و بی مصرف

 که در مغزم به هم می پیچند

چطور می توانم احساس تنهاییم را به گوش تو برسانم ...

واژه ها بی تابند و یاری ام نمی کنند

 حتی یک نقطه ی کور هم نمی توانم بر کاغذ بکشم ...

روزها چه بی اعتبارنداما زمان مثل رگبار بهاری

به شیشه ات می کوبد و می گذرد ...

بدون اراده ی تو

نمی دانم سهم من از خوشی های زندگی کم است

یا بدی ها همیشه زود به سراغم می آیند..؟

گاهي صداي قدمهاي پايي را ميشنوم كه

در كوچه زنده خاطره هايم مرا صدا ميزند ودل مرا

 نرم نرمك مي لرزاند.

اين صدا را ميشناسم ؟به ياد مي اورم با دلم چه كرده؟

 شوق پرواز را در آسمان زندگي از من گرفت.

 دلهره اي ناخوانده را ميهمان زندگي ام كردو  مجبور شدم

 با همان قلب شكسته پذيراي كسي باشم كه مرا به تنهايي سوق داده.

دل زخمی ام میگوید:

 اكنون به يادش بياور از همان لحظه اي كه به تو رسيده

 تو از همه گسسته و به او پيوسته اي و تو را درسي دا ده كه

 مدتهاست از مكتب دل شيدا حذف شده:آري!  آري!....

 اين صداي پاي تزوير است.همان كه ميگفت:رهايي يعني

 نه اين باشي و نه آن.آن جايي خاموش بماني كه كلام تو معجزه ميكند.

 نگاه تو عشق مي بخشد و گرمي دستانت پناه را نويد مي دهد.

 و آن جايي سكوتت را بشكني كه پرده دل را بدراني حريم ها را بشكني .

 چشم ها را بگرياني..اري..اين صداي نيرنگ است.

 اين صداي ناامن دورويي است كه مي خندد و مي رود و

 تو را دوارادور مينگرد.تا نيابي و يافت هم نشوي...

******************************

پی نوشت:

خدایا!طاقت این بازی جدید رو ندارم.نذار بازنده بشم.

دارم از غصه خفه میشم.

بس که جنگیدم و لبخند زدم و حرف نزدم..گلوم داره از درد پاره میشه.

من که دیگه دارم مثل مرتاضهای هندی زندگی میکنم.

اگه مشکل همین نیم نفسیه که میاد و میره میخوام صد سال نباشه.

چرا بین بنده هات اینقدر تفاوت ؟؟؟

باور کنم له شدنمو می بینی و هیچ نمی گی؟؟؟

شادی دیگه خسته شده!کاش لااقل فرصتی برای استراحت بود .

من که گلایه ای ندارم.اگه حکم تو اینه...

فقط کمی بهم فرصت بده تا نفسی تازه کنم،همین...


23:38 | فریاد بی صدا |

شنبه نوزدهم بهمن 1387

...به خدا می سپارمت

 

 

همه می گویند:

به خدا بسپارش که

 سوزسرمای آن شب زمستانی را برایت صدچندان کرد...

به خدا بسپارش که  

 نیاز چشمهایت را در سرما ی وجودش سوزاند...

به خدا بسپارش که

 آسمان آن شب را دربرابراشک چشمانت خجل کرد...

* * * *

 

                   " به خدا می سپارمت" 


12:35 | فریاد بی صدا |

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387


برای تو:

تو راست می گویی

مثل باران بر من باریدی

ولی کاش خالصانه می باریدی

و مثل باران اسیدی ذره ذره وجودنازکم را آب نمی کردی!!!...

 

برای خودم:

آنگاه که نمادی از امید

در فنجان قهوه ات نمی بینی!

و آنگاه که در طالع این ماهت نیز خبری از معجزه نیست ..

بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده

تا بهترین ها را به ارمغان بیاوری..


18:37 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه نهم بهمن 1387


نمی دونم این ضرب المثل مال همه جاست یا فقط مال ما مشهدیها:

سه پلشت اید و زن زاید و مهمان ز در آید...

حالا هر چی که هست حکایت حال و روز منه

 که با پر رویی تمام وایسادم اخر کارو ببینم

(از بچگیم همینطور کنجکاو بودم تا اخرش می ایستادم

 البته اخرش بعضی وقتها خیلی خوب نبود و به نفعم

 تموم نمی شد اما چیکار کنم؟از قصه نا تمام خوشم نمیاد.)

اونوقتها هم وقتی شبا بابایی برام قصه می گفت تا

 خوابم ببره شبایی که داستان کم میاوردو از خودش

 داستان می ساخت و هی کشش میداد تا من خوابم ببره

 منم با سماجت خودمو بیدار نگه میداشتم که بفهمم

 بالاخره اخرش چی میشه؟؟ این اخرش چی میشه

 و مهربونیای زیاد بابایی اخر کار دستم داد..

طفلی بابا هنوزم جور کش این سماجت و ماجراجویی منه

 که می خواستم بدونم زندگی با ادمی که

 ۱۷ سال از خودت بزرگتره چه مزه اییه؟

از من به شما نصیحت خیلی بی مزه لوس خنک و با عرض معذرت

تهوع اوره لطفا تجربه نکنید!!!

 

حالا اینایی که گفتم همش حاشیه بود که بگم

یه انفلوانزایی گرفتم فکر کنم ترکیبی از انفلوانزای عراقی

و افغانی و هندی و خلاصه هر چی مملکت عقب افتاده سراغ دارین

امروز که بهترم فقط کمی گلوم درد می کنه کمی گوشم زق زق می کنه

اما دیروز جای سالمم......بود(ببخشید بی ادبی بود ننوشتم)

حالا فکرشو بکنید تو این شیر تو شیر.....................................

(اینم الان نمیشه بگم ،خطر که رفع شد توضیح میدم

 نقطه زیاد گذاشتم بگم خیلی طولااااااانیه)

فقط یه چیز خوب تو اینهمه فشار:

اینکه خدایا شکر که این ۲ تا شاپرک رو دارم.

دیروز که افتاده بودم مثل پروانه دورم می چرخیدن

هر کار داشتم اشاره می کردم برام انجام میدادن

دیگه مشت و مال و ماساژ و ابمیوه و شیر گرم و نشاسته و فرنی ووووو..

 

خدایا شکرت !این نعمتیه که هر کسی نداره

 یا اگه داره(مثل اون نا.....)قدرشو نمی دونه

همینکه مدام بغلم میکنند و بهم میگن مامان کوچولو دوستت داریم

 به همه ی دنیا می ارزه

(البته خیلی هم کوچولو نیستم

 روزگار تو این مورد کمی با من ساخته بزنم به تخته خوب موندم )

 

همه ی اینا رو گفتم که گیجتون کنم و بگم

 یه التماس دعای حسابی  دارم .

این چند روز ..نمیشه بگم چی اما قضیه خیلی جدی و فورست ماژوره..

لطفا اگه کسی به خدا نزدیکه سفارش منم بکنه ...

دوستتون دارم عزیزای من

 


13:43 | فریاد بی صدا |

یکشنبه ششم بهمن 1387

آی آدمها !که برساحل نشسته شاد و خندانید؛یک نفر درآب دارد می سپارد جان...

 

چه روزهای عجیبی ست این روزها...حس فرو ریختن وگم شدن..

وباز ذهنم آشفته تر شده ...

با چشمهای بسته بهتر می شه خاطرات رو مرور کرد.نه؟

پس چشمامو می بندمو می رم به گذشته ها...توی باغ خاطرات...

با دستام دونه دونه خاطراتمو خاک می کنم..

تلخ وشیرین...تلخ وشیرین...تلخ وشیرین...وکنار مزارشون می شینم

 ومی بارم تاسبک بشم.دل نازک شدم ؟نه!

 دل نازک نشدم...شایدم شدم...

می دونی که باتوام.با تو که بهترین روزهای عمرمو باهات گذروندم.

تموم روزای شیرین نوجوونی و جوونیمو...

شوری اشک گونه هامو می سوزونه

ومن به خاک کردن خاطراتمون ادامه می دم وبا خودم زمزمه می کنم...

دوستت ندارم...دوستت ندارم...دوستت ندارم...

به اندازه تموم روزایی که بایدبا هم گریه می کردیم ومی خندیدیم...

 و من تنهایی خندیدم و گریه کردم!!

به اندازه تموم شبایی که می شد تا سحر حرف بزنیم ...و نزدیم!

به اندازه تموم اشکایی که از تنهایی ...کنار تو ریختم !

به اندازه تموم روزایی که حسرت ارامش و لذت عشق رو داشتم...

به اندازه...به اندازه...به اندازه ...

به اندازه یک دنیا نامردی و یک عمر نامرادی!!

حالابه من بگو تو دنیایی که آدما به چشماشون هم نمی تونن اطمینان کنن

 چطور می شه به گوشای دیگری ایمان داشت...؟!!***********************************************

پی نوشت:

بازم برام خواب جدیدی دیده/خواب که نه کابوس/

یه بازی ناجوانمردانه دیگه/اما من هستم /

خوشم میاد که اخر هر بازی بازم من برنده ام /

و دستشو می خونم/ خبر نداره اس بازی دست منه/

با همه این حرفها:من هنوزم کتاب می‌خونم / 

وقتی نامرد ازاین هنوز بیزاره / وقتی تو از خودت نمی‌پرسی /

خیلی دلم گرفته از خیلیا / نارفیقی؟... اهمیت داره؟/

فقط این اهمیت داره که هنوزم دوست داشته میشم / 

اومدم چون دوست دارمتون/اگر چه کلامم تلخه/

اخه:بیراهه ها به مقصد ِ خود ساده می رسند /

امامسیرِ جاده به بن بست می رود.../


14:28 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه هجدهم دی 1387


 

 ديگر حرفی نمانده

ديگر کلامی نيست

و ديگر پرده ای وجود ندارد که تصوير بکنم

و ديگر شعری

و حتی حسی

ديگر وجودی نيست که بخواهد بسوزد

ديگر بارشی وجود ندارد

و دیگر سرودی

با قایقی شکسته دور میشوم

و اینک به وسط دریایی رسیده ام که گرد است

و در این دریا ،

بی هم نفس با قایقی شکسته رانده ام

دیگر دور شده ام

راه بازگشتی نمانده

 به پايان رسيده ام.

شايد کلامم زيبا نبود ...

شايد حضورم خاطره انگيز نبود...!

ولی می خواستم يک عاشقانه بسرايم.

ديگر دير شده است ...

حتی برای بازگشت...

باز هم شما هستيد و يک دنيا خاطره

گاهی هم از من ياد کنيد ...

ديگر حرفی نمانده ...

                     بدرود


12:13 | فریاد بی صدا |

دوشنبه شانزدهم دی 1387


 

نفس قضاوت در مورد دیگران سخیف و ناجوانمردانه است.

با وجود این بسیاری خود را دیندار می دانند

 و آدم ها را به خوب و بد تقسیم می کنند.

آنها متکبرانه خود را قاضی فضیلت ها

 و رذیلت های مردمان می دانند.

آنها نمی دانند که یک عمل را نمی توان مبنای قضاوت

 در مورد تمامی زندگی فرد قرار داد.

آنها نمی دانند خدایی کردن و آدمها را در ترازوی

 نامیزان ذهن سنجیدن خود زشت ترین کار است.

پاکان از این گونه قضاوت ها مبرایند.در ضمن:

ناکرده گناه در جهان کیست؟بگو

آن کس که گنه نکرد چون زیست ؟بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی!

پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو

و تو کیستی که به قضاوت در مورد دیگران بنشینی؟

کیست که این مقام داوری را به تو بخشیده؟

بی تردید تو را آنچنان نگاه تیز بینی نیست که

 به درون آدم ها راه بری

 و کانون جوشان آرزوها و اشتیاقشان را ببینی.

و با تو:

که حتی مرا با اینهمه عشق به زندگی

با اینهمه احساس سرشار از روح حیات

و با یک دنیا آرزوی به بار ننشسته نمی بینی

تو فقط خودت را می بینی و بس...

و من به خودم میگویم پرواز کن و به اوج برس .

تو عشق را می شناسی

عشق در ذات وجودت جوانه زده.عشق همان پرواز است.

پروازی بلند و دوست داشتنی.

پروازی تا بی نهایت.بی نهایت بودن ...

پی نوشت:

این روزها آنقدر احساس تنهایی می کنم

که تنهایی هم دلواپسم شده

لبخند می زنم تا قدری آرام گیرد

بیچاره طاقتش کم شده

*************************

می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرجام شاد نبودن و شادی را انتخاب نکردن

در هر لحظه زندگی مساوی با تنها بودن و کنار گذاشته شدن است ..

شاید روزی به تو بگویم

آنگاه که می توانستی با کمی ...

فقط کمی روی خوش و شادی واقعی و سرزندگی

ذره ای از فشارهای زندگی را از دوشم برداری

 کجا و به چه کار مهمی مشغول بودی؟؟؟؟

حالا که تنها شدی به سراغ همان چیز جدی و مهمتر برو !!!!

شاید  ...                              


10:38 | فریاد بی صدا |

شنبه چهاردهم دی 1387


توی این دنیای بی نام و نشون،توی این دنیای بی سر و ته،

فقط یه بار فرصت داری به دنیا بیای

 و فقط یه بار فرصت داری از دنیا بری اونم تنهایی،این قانون جهانه!

اما کسی بهت نگفته یا قانونی اعلام نکرده که تو رو مجبور کنه

تنهایی زندگی کنی.

تنها نفس بکشی و تنها بمونی تا ابد!

اما فقط یه بار توی دلت یه حسی جرقه می زنه یه حس برتر!!!

حسی که تمام وجودت رو فرا می گیره،ذهنت،

رفتارت و حتی دستها و پاهات تحت فرمان اند.

این یه حس از یه رابطه ی نامریی بین تو و دل یه کس دیگه اس،

رابطه ای لطیف به نازکی شیشه....

دیگه دست خودته این شیشه رو مثل شیشه ی عمرت نگه داری یا

بشکنیش!!!!!

که اگه بشکنیش دیگه تکرار نمیشه

و باقی احساساتی که برات پیش میاد

 فقط برای پر کردن خلا همون حس شیشه ایه

 وگرنه هرگز خاصیت اونو نداره!

*******************************

آن مرد در باران رفت

آسمان احساسم را تقدیمش کردم

و زخمی به وسعت روزگار  و به بهای تاراج جوانیم هدیه گرفتم..

قرعه کشی قلب او از همان ابتدا ناعادلانه بود!

**********************************

دنیای من شاید گاهی ابر غمی آسمانش را تیره سازد

لیکن فرمانروای آسمان آبی آن، شادی است...

و شوق پرواز در ان جاری است..

دنیای من دنیای زمینی است،

که به آسمان راه می راند و هیچ گاه

ایستادن را زندگی نخواهد کرد.

******************************

پی نوشت:

نمی دانم چرا امشب افتابی است!!!


15:16 | فریاد بی صدا |

جمعه سیزدهم دی 1387


من خدا رو حس كردم.زمان بودو نبود..

زمين خاكي بودو آسمون تا بي نهايت آبي،

و آسمون همون اسمون هفتم بود.

شب بود وماه و كمي احساس تنهايي

 و ستاره ها كه در تاريكي گم شده بودند.

صداي باد از لاي جداره هاي پنجره اتاقم روحم رو اشفته مي كرد.

در حالتي ار تنهايي حس گنگي به من دست داده بود.

دلم چيزي طلب مي كرد مثل يك دوست، يك همدم ،يك همراه.

انگار كسي به من گوش مي داد.

باهاش حرف ميزدم بي اونكه ببينمش.

حضور داشت ومن احساس بودن اونو لمس مي كردم.

بهش گفتم :خدايا!مي دونم كه منو مي بيني!

 ميدونم كه منو مي شنوي، احساست ميكنم.

چطور اين حال عجيب رو تعريف كنم.در عمق تاريكي نگاهت به منه

 صدامو مي شنوي.كي باورش ميشه من تو رو حس كردم.

در يك لحظه بودنت رو لمس كردم.چيزي بخواه، كاري بكن ،

حرفي بزن.روحم بي تاب بود .ذوقم سر مي رفت.دلم پرپر ميزد .

ميخواستم فرياد بزنم تو جقدر زيبايي!

قلبم از عشق به همه موجودات پر شده بود.

انگار هيچ لكه و جوهري روي دلم ننشسته بود.دلم مي خواست

 اين حال رو با همه مردم دنيا قسمت كنم.

انگار دست همه اونا توي دستم بود.يك دفع يه صدايي گفت:

نترس بيا!بالاتر بيا. اينجا شايد خونه اي نداشته باشی

 اما همه جا خونه ي توئه.شايد خواهر و برادري نداشته باشي

 اما همه ادمها خواهر و برادراي تو هستن.

چقدردلم براي ديدن همشون تنگ شد!

چقدر بي تاب در اغوش گرفتنشونم.

اين حال عجيبه !اينجا همون اسمون هفتمه.جايي كه مست ميشي .

جايي كه تا چشم كار ميكنه نور  مي باره.

جايي كه ديگه هيچ احساس دلتنگي وجود نداره

و همه غصه ها محو ميشه.لطفا كسي منو نجات نده.

بذارين غرق بشم.كسي منو فرياد ميزنه.

كسي منو به ديدار با خودش دعوت ميكنه.

من خدا رو توي اسمون هفتم حس كردم .شايد خواب بود يا رويا!!

 اما بود...

هنوز وقت نوشتن دستم ميلرزه.

من اين حال رو به همه عمرم نمي فروشم.

فقط مي خوام اين حال رو با تو تقسيم كنم.

تو كه نا اميدي !يا تو كه احساس بي ارزشي ميكني!

يا تو كه اسير عادت خطرناكي شدي!

يا تو كه شهامت و جسارتت رو از دست دادي!

تو كه احساس پوچي مي كني.يا تو كه بي انگيزه اي..

تو كه دردمندي..تو كه خسته اي...

و..با تو ..اي ادامه ي نفس من...

***********************************

پی نوشت:

شايد همين روزاست كه بايد معبد دل رو ازمن تهي كنيم.

وقت دلباختن فراموش نكن كه سر هم بايد بدي!!!

پس از من خالي شو.

تو هم دمي به اسمون هفتم قدم بگذار.

توي اون حال وقتي از خود بي خود شدي..

وقتي در حال گريه از شوق ديدار ذوب شدي..

وقتي در جذبه حضورش مات مات مات شدي ..

                                              دست منم بگير.یاد منم باش .

 


1:12 | فریاد بی صدا |

دوشنبه نهم دی 1387


متنی از روزنامه همشهری دیروز:

پوست مانند ایینه ای است  که سلامتی ،خشنودی،

بیماری و رنجهای انسان را منعکس میکند .

پذیرش احساسات ،نوازش لمس کردن و در اغوش گرفتن

انسانهایی که دوست داریم برای ما ارامش بخش و لذت بخش است.

هورمون اکسی توسین که در اثر لمس و نوازش ترشح می شود

کاهش دهنده ی فشارهای عصبی و استرس است..................

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب متن روزنامه رو بلند خوندمو بعد با خنده و شوخی گفتم:

هی میگن چرا آمار بزهکاری رفته بالا

اخه وقتی هیچکی نیست ادمو نوازش کنه و دوست داشته باشه

هورمون" اکسی توسین"اصلا ترشح نشه سیستم ادم قاط میزنه دیگه

بعدش دیگه با خوندن رمانهای ابکی عشقی هم غش و ضعف میکنه

 اما کو گوش شنوا ..صد رحمت به سنگ

تازگیها خیلی حساستر شدم چند شب پیش مهمونای عزیزی داشتم

که خیلی دوستشون دارم

ضمن عرض معذرت کمی توی نخ رفتار این زن و شوهر جوون رفتم

به خدا حال میکنم از این رفتارای عشقولانه و تو دلم تحسینشون میکنم

اما اون شب با اینکه خیلی از نوع محبت کردنهاشون خوشحال میشدم

اما چند بار بغضمو قورت دادم

اخه اینقققققققققدر اقای مهربون به همسرش عاشقانه نگاه میکرد

که کلی انرژی مثبت فضا رو گرفته بود!!!

دیروز صبحم از در که میرفتم بیرون همین همسایه روبرومون

 که خیلی هم گله با شوهر جونش میرفت بیرون

چنان دست همو گرفته بودن و گل میگفتن و می خندیدن

انگارمتوجه هیچ چیز و هیچ کس تو دنیا جز خودشون نیستن

بازم دلم خواست همونجا بشینمو گریه کنم..

می بینی خداجون کار بعضی بنده هات خیلی آسون حل میشه

با یه نگاه تو!

 چرا به من که میرسه خداجونم حسابگر میشه نمی دونم

به من ربطی نداره خداجون گلم! حالا که اینقده خسیس شدی

باید خودت بیای پیشم هرجا که هستی ،تو اسمون یا تو دل یک قطره

دستمو بگیری باهم بریم مهمونی ،گردش، خرید،...

بهم نگاه کنی، باهام حرف بزنی

باهام شطرنج بازی کنی

با هم بخوابیم ،با هم بیدار شیم ،با هم غذا بخوریم،

تازه پوستمم خراب شده(مربوط به همون متن روزنامه همشهری )

فکر کنم غده هیپوتالاموسم هم سالهاست از کار افتاده

و دیگه اکسی توسین بی اکسی توسین!!

دیگه خودت میدونی

 من که همه چیز رو به تو سپردم

خودت همشو راست و ریست کن

***************************

پی نوشت:

برام نگید که خدا هست و همیشه

 و در تمام این احوالات که گفتی کنارته خودم خوب می دونم

من یه چیزی گفتم خداجونمم خوب میدونه منظورم چیه

به قول دوستم هر چیزی رو که نمیشه اینجا گفت

منم سر بسته گفتم کسی چیزی نفهمه

 

 

 


14:7 | فریاد بی صدا |

یکشنبه هشتم دی 1387

قدر دست هايم را بيشتر دانستم و قدر چشم هايم را و تازه فهميدم چه شکوهي دارد... ايستادن بر روي دو پا

امروز مثل بچه های تخس یک عالمه دویدم

با سرماخوردگی و کمی تب و بدن درد..

اما دلم خواست !!حالم خوبه ..خیلی خوبتر از دیروز و کمتر از فردا

عجیب نفس کشیدن هامو دوست دارم

بازم دوباره می خندم از ته دل یادم رفته بود شادی همیشه باید شاد باشه

حالا هستم ..

روزای رفته بر نمیگردن نمی خوام روزای مونده رو از دست بدم

هر چند زیاد نباشن

امروز که رفتم بیرون چقدر همه ادمها به نظرم قشنگ میومدن

چقدر اسمون قشنگ بود

حتی اون بچه گربه ای که منو دید فرار نکرد و وایساد زل زد به من

منم بهش لبخند زدم. خوب اونم دل داره دیگه

دیگه مهم نیست اگه یه نفر ادمو دوست نداشته باشه

 وقتی اینهمه ادم هستن که دوستشون داری و دوستت دارن

اون یه نفرم باید باشه تا تو قدر بقیه رو بدونی

خوشحالم خداجونمو گم نکردم حتی وقتی زیر غبار دلم قایمش کردم

می دونم با اینکه خیلی چیزا که دیگران دارن من ندارم

(یه همراه مهربون! یه شونه ی محکم !یه اینده ی روشن!)

اما خداجونمو  دارم که خیلی مهربونه ...

یه زمین محکم زیر پام و یه اسمون قشنگ و ابی  بالای سرم...

این مدت با خیلی ها اشنا شدم

 که اونقدر دلخوشی تو زندگیشون داشتن که نگو

اما از پنجره که بیرونو نگاه میکنند فقط گل و لای خیابونو می بینن

نه اسمون پر ستاره رو

فکر میکنم خدا اونا رو سر راهم گذاشت

که بهم بگه چقدر خوشبختم

 که هنوز می تونم از چیزای ساده و کوچیک لذت ببرم!

اگر چه دستم بسته و قلبم شکسته س...

اما می دونم و ایمان دارم خدا منو برای برد افریده نه باخت .

خدا همه بنده هاشو برای برد افریده

خود ما هستیم که با بیراهه رفتن می بازیم!

دلمو به خودت سپردم خداجون مهربونم

 می دونم هیچ وقت تنهام نمی گذاری

اغوش تو منو بی نیاز از هر چیزی می کنه

 

پی نوشت:

در این دوران که مردانش عصا از کور می دزدند

 میدانی....


تو دیگر برایم عشق نیستی...

حکایت من و تو حکایت نسیم و درخت است...

 نسیمی که درخت را مینوازد و روزی طوفانی میشود

 و او را از ریشه بر می کند...

آن روز که به راستی تو برایم تو بودی..

 مرا با خودم تنها گذاشتی...

چه راحت شکستي دل کوچکم را...زلاليم را نديدي 

 توبه من دروغ گفتي...  ...دروغي بزرگ که مرا دوست داشتي ...

اما از یادت رفته که زلال ترین ابی

 هنوز هم اسمان خاکستری دل من است


          من  "مي بخشمت "و همه چیز را به خدا می سپارم.

 

پی نوشت بعد از پی نوشت:

 غیرت  مردها هم که روزگاری ضرب المثل بود دود شدانگار

 مثل خیلی چیزهای دیگه.

دیگه به هیچکی نمیشه اعتماد کرد

 اونی که بیشتر دم از مردونگی میزنه

مفهومشو کمتر فهمیده!!!!!

 

 

 

 


1:0 | فریاد بی صدا |

جمعه ششم دی 1387

و خدایی که در این نزدیکیست

 

 

.این پست به دلیل منقضی شدن مدت اعتبارش حذف شد.

قابل توجه همه عزیزان :

میدونم همگی لطف داشتند اما...

یک جعبه شیرینی که سهله تمام قنادی های دنیا هم

 روزای قشنگ منو که میتونست سرشار از نیلوفرو گلبرگ

باشه رو بهم بر نمی گردونه !!!

 

و اینکه حالم خوبه ..خیلی خوب

به لطف خدا از این بهتر هم میشه

 حس می کنم قطار زندگیم وارد سرازیری شده

فقط باید حواسم باشه از ریل خارج نشه!!

 

از همگی تشکر میکنم.

دوستتون داررررررررررررررررررررررررم هوااااااااااااااااااااااااارتا

 

 

 


12:42 | فریاد بی صدا |