تبليغاتX
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

To the one who has stolen my HEART

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388


 

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

                    ولی........................

راستی

        دلم

                که می شود!


8:51 | فریاد بی صدا |

دوشنبه بیست و سوم آذر 1388


چون خنجری

بیدریغ

بر پشت آرزوهای خشکی زده از تراوش

 دانه های یاءس بنشاند.

خنجری در مشت

خنجری بر پشت

...

دکتر !

مشکل من مثل همه نیست !

من با خودم درگیرم !

عجب !

خنجری بر پشت !

پشت کدام را میجوید

خنجر فشرده در مشت ؟

همه روبروی هم ...

کاش دیواری میشدیم

سترگ

برای پشت خستهء خنجر خوردهء خمیده ای

کاش

دردت درد دیگران بود.

*******************

پی نوشت:

خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت

ناراحتم که باختی چون منو از دست دادی!!!

(الان خدای اعتماد به نفسم!)


11:12 | فریاد بی صدا |

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388


ای بخشنده ی بزرگ مهربان! مرا از گذشته ام رها کن .گذشته ام را بر من ببخش.

خدای من!شرایط را بهبود بخش .پاکیم را حفظ کن.

کمک کن تا من وهمه ی انسانها مسوولیت اعمال و گفتار و افکارمان را بپذیریم.

خدای من!گرچه گاهی از رفتار و قضاوت دیگران دلگیر می شوم

اما می دانم روح تو در من دمیده شده.

از تو می خواهم نورت را بر آ نانی که ادعای بندگی تو را دارند بتابانی..

تا شلید اندکی دلشان روشن شود.

با تومن همیشه سرافرازم.ای خالق اعجاز!آ رزوهایم را به دست تو می سپارم.

می دانم تو همیشه بهترین ها را برای من در نظر داری.

الهی!به من کمک کن تا بتوانم خود و دیگران را ببخشم و رها کنم.

حتی کسی را که در تلخترین لحظات تنهایم گذاشت.

 پروردگارا!تو حافظ آبروی من هستی کمک کن در سایه ی لطف تو آبرویم حفظ شود.

هر لحظه یادآورم باش تا آگاهانه رفتار کنم و حضور تو را لمس کنم.

خدایا!وقتی تو ناجی من هستی از که بترسم؟وقتی تو امین و رازدار من هستی از که بهراسم؟


؟تو پناهگاه من هستی به که پناه برم؟دلم را تقویت کن با تو آرامش در راه است.

کمک کن دوستان واقعیم را بشناسم!!و دشمنان دوست نما را نیز.

الهی!آنقدر مهر در وجودم فرار بده تا با تمام وجود برای دیگران دعا کنم .

در این لحظه برای تمام اطرافیانم دعا می کنم حتی کسی که زندگی مرا تاراج کرد

 و تویی که اعتماد مرا سوزاندی!!!

الهی !می دانم هر آنچه باید از جانب تو به من برسد

 در بهترین زمان و مکان نصیبم خواهد شد خود را

و فرجام آنانی را که مرابه ورطه ی بی اعتمادی کشاندند به تو می سپارم.

                             روحتان سبز

                                              دلتان آبی

                                                             قلبتان لبریز از عشق الهی

 


8:51 | فریاد بی صدا |

سه شنبه دهم آذر 1388


این منصفانه نیست که من باز هم

 به گوشه ای از احساسم پرتاب شوم.

این منصفانه نیست که باز هم همه ی رویاهایم را فوت کنم

 و مثل همیشه و هر روز و همیشه بپذیرم

 که هیچ چیز مال من نیست .پس سهم خیالاتم چه می شود؟؟

بر فرض که خیالات دروغ است!!

اما من که دروغ نیستم...

که خیالاتم میان این همه نابرابری محو می شود؟؟

این منصفانه نیست که او تکه ای از مرا هم در خود نکاود !!!

 


15:2 | فریاد بی صدا |

یکشنبه دهم آبان 1388


 

********************

اخرین غمنامه:

گاهی وقتها لازمه برای یک عزیز از دست رفته سوگواری کنی!

سوگواری نه برای کسی که لایق کمترین هم نیست

که برای عمر از دست داده به پای کسی که ارزش عشق و محبت رو نداشت

لباس مشکی عزام رو خیلی وقته از تن دراوردم

چه گناه بزرگی!

شاید هرگز ندونی که چه آسون چه گناه بزرگی رومرتکب شدی

و من با تمام مهربونیهام هم نمی تونم تو رو ببخشم.

دستهات رو فراموش کردم

                              چشمهات روهم

و صدات رو

                         اما زخم قلبم فراموش نمی شه

                                             هرگز!!!!

می چرخم

        می چرخم

                 سرعت چرخشم رو زیاد می کنم

 می خوام نیروی گریز از مرکز همه افکارم رو ا زمن دور کنه.

می خوام به لحظه قبل از تو برگردم.

           می خوام در مسیر زندگیم تو رو ندیده باشم.

می خوام به لحظه قبل از تو برگردم.

                             درست به لحظه قبل از تو...


16:36 | فریاد بی صدا |

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388


 

از دشمنان برند شكایت به دوستان

 

چون دوست دشمن است شكایت كجا بریم ؟

 

پی نوشت:

 ای خدای بزرگ به من کمک کن

 تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی

 قضاوت کنم،

 کمی با کفش های او راه بروم...

 


15:58 | فریاد بی صدا |

یکشنبه نوزدهم مهر 1388


در طی این سال ها ی زندگی پر فراز ونشیب من

 بسیاری اوقات بوده که زمین خوردم ولی هیچ وقت زمین نموندم.

خیلی وقت ها خونه ای که با هزاران زحمت ساخته بودم

 فرو ریخته ولی دوباره اون رو ساختم .

خیلی وقت ها دلم شکسته ولی باز من اون رو دوباره جوش دادم .

خیلی وقت ها راه رو گم کردم

ولی بازهم دوباره اونو پیدا کردم .

خیلی وقت ها از رفتن مایوس شدم ولی دوباره به راه افتادم.

خیلی وقت ها کتاب زندگی رو به دور پرت کردم

 ولی دوباره اون رو از نو شروع کردم .

وقتی خوب فکر می کنم می بینم تمام زندگی یک معجزه است..

تمام زندگی من..غم ها وشادی هاش یک معجزه س

*******************************

پی نوشت:

نه اینکه الان همه چی کاملا روبراهه

نه اینکه شادی دیگه هیچ غمی نداره ..

نه اینکه دیگه شبا راحت میخوابه و روزا رو شاد شاد میگذرونه

نه!

اما با همه ی این حرفا آسمون دلم  آبیه آبیه...

چون دارم با همه ی وجود خدا رولمس می کنم.

                                 خداجونم این حال رو ازم نگیر


11:16 | فریاد بی صدا |

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388


 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

 و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

 و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

 و چه اندازه شیرین است امروز...

 

چه تصادفی!شانزدهم مهر ماه همیشه روز تولد من است!!!

 و من همیشه شب تولدم خواب می بینم.

دیشب خواب غریبی دیدم. رودخانه ای یخ زده که

 پیش چشمانم تکه های عظیم یخی اش آب شدند

 و رودخانه..مواج وغرش کنان دوباره جاری شد...

 پی نوشت:

دقت کردین؟ روز تولدم رو اتفاقا روزجهانی کودک

 نامگذاری کردن(انگار می دونستن من هنوز با کودک جذاب

 و شیطون درونم زندگی میکنم)

از شما چه پنهون دیشب یه خواب عجیب دیگه هم دیدم

فقط لطفا نخندید(حداقل توی دلتون بخندید)

خواب یک قطار غمگین رومی دیدم که داشت گریه میکرد

منم هی نازش می کردم ومی بوسیدمش!!

(خداوکیلی خوابودارین؟هیچیم به آدمیزاد نرفته

همه روبرق میگیره منوقطار)

 

 


9:1 | فریاد بی صدا |

سه شنبه چهاردهم مهر 1388


گاهی نفسم می گیرد و قلبم چنان به دیواره می کوبد

  که گویا عاشق است...

 گاهی دو بال می خواهم و گاهی یک خط شعر...

  و گاه یک عشق می خواهم!!

 گاهی سنگدل می شوم و ستیزه جو

 و گاهی دامنم مریم وار پناهی امن می شود...

 گاهی من عاشق می شوم

 و گاهی دلم از عاشق می گیرد

 گاهی به بوی نم بارانی دلخوشم

  و گاهی دنیا قفسی است برای من!!

 گاهی آسمان و زمین به نام من افراشته است.

 و گاهی به آرامی در جویی از فراموشی و تاریکی می خزم...

 

من تنها گاهی ......!!!

 یا گاهی........!!!

 

 

پی نوشت:

            

این نقطه چین آخر رو یه روزی که شاید خیلی دیر نیست

 پر کنم.

 می تونید هر چی دلتون میخواد فعلا بذارین

 به برنده جایزه هم خواهیم داد

 

 

پی نوشت بعد از پی نوشت:

 

انگار خدا جون پشت در بود که حرفاموشنید

 نه!نزدیکتر...

 این روزا اتفاقهای عجیب و قشنگی

 برام می افته که همه نشون از لطف عمیق خدا داره

 به قول دوستی که می گه:

 شادی نشونه ها داره پر رنگ تر میشه !دریاب

 خدا همین جاست کنارت

نه بازم نزدیکتر..

توی دلم ..توی خونم ..توی همه ی وجودم..

 دیروز نسیم مهربونم و

امروز سمیرای دوست داشتنی بود که برام پیک خدا شد

 سمیرا جونم ازت یکدنیا ممنونم..

از همه ی فرشته های مهربون زندگیم ممنونم..

 هنوز شوک زده هستم..با یکدنیا اشک شوق..

خدا جون دوستت دارررررررررررررررررررم ..

 


19:12 | فریاد بی صدا |

یکشنبه دوازدهم مهر 1388


دختری در حالی که شب می خوابید از خدا خواست

فرشته مهربون رو به خواب او بیاره تا اون سؤالی

 از فرشته مهربون بپرسه.

ولی اون شب خواب ندید و این خواسته اش رو

 شب های دیگر هم تکرار کرد تا این که

 یک  شب فرشته مهربون

به خوابش اومدو با مهربونی ازش پرسید :

 دخترم سؤالت رو بپرس.

دختر پرسید : خدا چرا ما رو خلق کرده ؟

فرشته ی مهربون گفت : برای خودش و با روح خودش.

دختر پرسید : آسمون و زمین رو برای چی خلق کرد؟

فرشته ی مهربون گفت : فقط به خاطر تو .

دختر در خواب دست هاش رو باز کرد و گفت :

به خدا بگو من این قدر دوستش دارم ، یک عالمه .

فرشته ی مهربون ساعتی به بالا نگاه کرد و گفت :

خدا هم می گه من هم این قدر تو رو دوست دارم ،

بیشتر از تمام کائنات.

دختر صبح در حالی از خواب بر می خواست که

 احساس می کرد قوی ترین شخص دنیاست ،

                  چون اون خدا رو داشت ...

 

پی نوشت:

خداجون می بینم که چقدر هوامو داری

اگه گاهی شکایت میکنم به حساب نا شکری نذار

به حساب دلتنگیهای بی حدم بذار

دیگه دنبال رد پات نیستم چون منو در آغوش گرفتی...

با تمام وجود حست می کنم..

:

نسیم جونم :نمی شد اسمتو نیارم و بازم ازت تشکر نکنم

که تشکر با زبون قاصر اصلا جواب احساسمونمی ده!!

خدا پشت و پناهت باشه دخترآسمونی...

 


13:27 | فریاد بی صدا |

دوشنبه ششم مهر 1388



ميدوزم غم  را به شادی...


کم  را به زیاد ...


درخت را به ريشه،
 
 
ریشه ی من هنوز در خاک استوار است
 
 به برگهای زردو ساقه ی نحیفم دلخوش نباش
 
ریشه در اعماق زندگی دوانیده ام
 
شادی ام را با دنیا قسمت خواهم کرد
 
عشق را فریاد میزنم و تمام زندگی را در آغوش می گیرم
 
 ضربه های تبرت به ریشه ی محکم من کارساز نیست
 
خستگی وتنهایی همه ی سهم تواز این زندگی خواهد بود
 
تا پایان نفس کشیدن های بی حاصلت
 
 یادت بماند جواب اعتماد نامردی نیست
 
من محکم ایستاده ام
 
تواگر می توانی ضربه ات را محکمتر بزن
 
 
 
وقتی خدا با من است هیچ هراسی ندارم...
 
 
*************************************
پی نوشت :
 
امروز که اومدم وب برق ازم پرید
 
اخه فکر کردم این پستمو موقت تایید کرده بودم
 
نه ویرایش داشت نه انتخاب رنگش جالب بود
 
از پرهام عزیز وساغر مهربونم
 
ومژگان جون خودم ممنونم که برای این پست بد رنگ
 
هم نظر گذاشتن.
 
 
 
 
 
 
 

21:6 | فریاد بی صدا |

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388


باور كن

دل من هنوز هم تنهایی را حریف است

 آن هنگام كه غریبانه تنها نگاهت كردم

 و دیگر هیچ؛

 

روزها چرا اینقدردیرمی گذرند؟؟؟

 

برای همه ی امید هایم بی تابم!!

**************************

 

پی نوشت:

خیلی ها هستند که من بهشون مدیونم

خیلی از دوست داشتنی ترین ادمای عمرم

توی سخت ترین روزهاتنهام گذاشتن

بهشون مدیونم که باعث محکمتر شدنم شدن

وخیلی های دیگه که اومدن توی زندگیم

خواهرم نبودن..هم خونم نبودن

اماخواهری رو در حقم تموم کردن

ومن تا اخر عمر بهشون مدیونم

و تواز بهترین هاشون هستی

برات هر چی خوبی و خوشبختی توی دنیا هست

 ارزو می کنم!!

می دونی ؟ با توهستم نسیم سبز مهربونی..

با توکه قلبت قد یه دریاست ودنیات با دنیای ادمای امروز

فرق می کنه

 دنیای تودنیای فرشته هاست ...

 

 

 

 


13:56 | فریاد بی صدا |

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388


گل من


گل من قلبت را به خداوند سپار


آن همه تلخی وغم ، این همه شادی وایمانت را


گاهی از عشق گذر کن و دلت را بسپار


به خداوندی که خوب می داند گل من!!

 
سهم تو از دل چیست !


گاه دلتنگ شوی ، گاه بی حوصله و سخت وغریب


زمانی را هم ، غرق شادی و پر از خنده ی عشق


همه را ای گل ناز به خداوند سپار

 

خاطرت جمع عزیز


که عدالت خصلت مطلق اوست


گل نازم این بار چشم دل را واکن


دست رد بر دل هر غصه بزن


حرفهایت را گرم و آرام و بلند به خداوند بگو ....

 

پی نوشت:

این چند سطر

 ایمیلی دلنشین بود از یک دوست مهربون.

 


20:1 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388


آتش را روشن کردی ،

می بینی که زبانه گرفته است،اما چرا نزدیک نمی شوی؟


شاید می ترسی که بسوزی !


چطور زمانی که حرف از سوختن من بود

می گفتی حکمت است !!!


اما اکنون که زمان سوختن توست،پا پس کشیده ای ؟


دیدم رسم وفاداری را !!


دیدم که به چه راحتی سوختنم را دیدی و دم نزدی ،


دیدی که چه زیبا سوختم؟

          در آتشی که نه گلستان بود و نه سرد...

 

نوبت..نوبت سوختن توست

به تماشا می نشینم سوختنت را !!!

 

پی نوشت:

 

این جمله ی قشنگ رو بالاخره یک روز

  به یک نفر که ارزش محبت روبدونه

خواهم گفت:

باران باشد،

             تو باشی،

               یک خیابان بی انتها باشد ....

                        به دنیا می گویم .... خداحافظ !


16:49 | فریاد بی صدا |

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388


بي ثمر بود دلم از سر جايش كندم

ديگرش هيچ ندانم كه كجا افكندم

اتشي بود كه در سينه ي من گر مي زد

شعله هايي كه شرر ريخت به هر آوندم

هر چه سر شاخه ي اميد مرا بود بسوخت

اينك آن هيزم تر سوخته را مانندم

تا كجا بار سيه روزي دل را بكشم

اين چه قلبي و چه عشقي كه منش پا بندم

اين همان حادثه تلخ كه من را بشكست

وين همان زهر هلاهل كه تو گفتي قندم

اين همان عقده ي شومي كه ز تن مي كنمش

وين همان مرده كه من بر كفنش مي خندم

دل اگر يار و مددكار تن و جانم نيست

من به روي همه دروازه ي دل مي بندم...

******************************

پی نوشت:چه درونم تنهاست!!!


16:1 | فریاد بی صدا |

سه شنبه بیستم مرداد 1388


 

رها بودم و در آسمان یک بعدی زندگی

در اوج

در پرواز

دنیا را رسم می کردم

در برگهای دفتر نقاشی کوچکم

آه!

دیروز چه شاد بودم ولی امروز من کبوتری شکسته بالم

وآسمان زیستن

سه بعدی و خاکستری

پاهای خسته ام از گذر زمان نالان و شاکی اند

از هر سنگی که زخمی شان می کند

 و از رسیدنشان باز می دارد.

                                      

                           وامروز چه تلخ و محزونم

 

*******************************

پی نوشت:

ساغر عزیزم: مثل همیشه فقط می تونم بگم ممنونم.

پرهام مهربون:کامنتهات شادم می کنه

 اما چه بلایی سر وبلاگت اومده پسر خوب؟؟؟؟برام بنویس

مینا و رعنای عزیزم :دوستتون دارم دوستای مهربون و همیشگی.


18:41 | فریاد بی صدا |

شنبه بیستم تیر 1388


 

قحطی عجیبی ست،

                       نه تویی هست که بماند،

 

نه بارانی مانده که ببارد،

                      نه کلمه ای خیال دارد بیاید!


22:22 | فریاد بی صدا |

شنبه سیزدهم تیر 1388


 

من و تو،

یک اتفاق دوریم،

           به گمانم هرگز رخ نمیدهیم!!


18:40 | فریاد بی صدا |

یکشنبه هفتم تیر 1388


گر بدين سان زيست بايد پست

 

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

 

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

 

گر بدين سان زيست بايد پاك

 

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

 

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

 

"احمد شاملو"

 

پی نوشت:

برای احوال این روز ها چیزی بهتر از این کلام شیوا

به نظرم مناسب نیومد.

خداوند نگهدار دلهای سبزتون باشه.


20:19 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388


من از دلواپسیهای غریب زندگی دلواپسی دارم

 وکس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنها ترین شهرم

تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد

 دلم میخواهد از تنها ترین شهر خدا یک قصه بنویسم

 و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز

 و این دنیای تنهایی بماند یادگار خستگیهایم

 و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را

              چرا که شهر من یک شهر نقاشی است....


15:4 | فریاد بی صدا |

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388


کوله بارت بربند!
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد!
که به مقصد برسیم,
بشناسیم خدا..
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم..


می شود آسان رفت,
می شود کاری کرد که رضا باشد او..
ای سبکبال,
در این راه شگرف
در دعای سحرت,
در مناجات خدایی شدنت,
هرگز از یاد مبر...



من جامانده بسی محتاجم!!!

 

 

 وقت هایی هست مثل هیچ وقت ...
چه کسی می داند خداحافظ کجاست ؟


18:58 | فریاد بی صدا |

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388


 امشب...

شب هفت نازی عزیز و مهربونه

فرشته ای که تا اخرین لحظات امیدشو از دست نداد

دارم میرم بهشت زهرا

برای تسلای خاطر خودم !!!

یادش همیشه تو ذهن من و همه ی اونایی که می شناختنش می مونه.


11:9 | فریاد بی صدا |

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388


 

ومن وقتی که از خواب بيدار ميشوم٬

 دوست دارم...اسمان را آبی

...زمين را سبز..

.گنجيشک ها را در حال اواز خواندن..

.و انسانها را.....

                                   "  عاشق ببينم"

 

پی نوشت:

یک کم دلتنگی که عیبی نداره!!

همش یک کوچولو .......دلتنگم

***************************

***************************

پیوست ساعت ۱۲:۳۰ :

                   نازی عزیزم  هم رفت...


7:21 | فریاد بی صدا |

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388


می نویسم برای اکنون
                              بازش می کنم روبه آسمان

گنجشکها زمزمه اش می کنند
                                               وفردا...
بسته می شود
                          مثل امروز

واما چرا گنجشک ...
                       پرنده درصدای خوشش رنج ودردوماتم نیست

پرنده اهل شکوه واهل گلایه وغم نیست

وخوش به حال هوایش
                             وخوش به حال دلش
وخوش به حال پرنده
                               که مثل آدم نیست...

*******************************

پی نوشت:

۱.یه چیز دیگه تو ذهنم بود واسه نوشتن

اما نتیجه ش همین شد که گذاشتم!!

گاهی که خاطراتم رو مرور می کنم

 بی بهانه می بارم.

۲.امروز روزی به یاد ماندنی بود در صفحه ی خاطراتم:

خیسیه زمین دوست داشتنی زیر نم نم بارون

  و نسیم ملایمی که عطر بهارو

 با خودش برای دل من به ارمغان اورد ..

و یاد زیباییهای بکر و وحشی طبیعت رو برام زنده کرد..

"ازاد و رها ،سر بلند و مغرور ،زیبا و دوست داشتنی،متین و استوار!!"


21:6 | فریاد بی صدا |

شنبه بیست و نهم فروردین 1388


من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت

من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد

فریاد زنم فریاد:

من عشق نمی خواهم...

معشوق نمی خواهم…

می خندم و می رقصم

فریاد زنم فریاد:

اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن بر گور عیان کردم

افسوس نخواهم خورد، افسانه نمی بافم

بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم

امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق، بیگانه نمیداند

لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز

دنیای خودم گرم است

           « من عشق نمی خواهم »

 

پی نوشت:

حالا برید بگید گربه (منظورم همون شادیه)دستش به گوشت نمی رسه!!!

۲.دلتنگم اما اسیر دلتنگی ؟؟نهههههههه

۳.چقدر دلم برای دوچرخه سواری توی پارک چیتگر تنگ شده

به وبلاگم گفتم میناجونم بشنوه

۴.ساغر جون هووووووووووووی :خیلی دوستت دارم.(وبلاگ نداری که بیام برات عشقولانه در وکنم

 


19:13 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388


 

 

دوست خوبم مداد سپید

منو دعوت به یه بازی کرده ..اخ جون بازی

 

بازی اینه که مهمترین قانونهای زندگیتون رو که بهش عمل میکنید بنویسید:

اولين و مهمترين قانون :بخند تا دنيا به روت بخنده

 وقتي ناراحتي نذار گريه تو كسي ببينه چون دشمنات شاد

و دوستات ناراحت مي شن.

 بازم خنده يادت نره.

 از اينكه دلي شكسته بشه بترس آه دلشكسته بدجور گريبان گيره.

 به ضعيفتر از خودت زور نگو (راست ميگي اون گردن كلفته رو بزن زمين)

 جواب بدي رو با خوبي بده..

(حالا اون هي محلت نمي ده تو هي چايي جلوش بذار

تا چشا ش درآد باور كن اين خودش يه جور جنگه .

اگه تجربه كرده باشين مي بينين چه لذتي داره

حتي اگه طرف به حساب ترس يا حماقت شما بگذاره.)

 اينكه توي خوشيها اطرافيان رو شريك شادمانيت كن

تا وقت غم به داد دلت برسن(كه مي رسن)

خنده.....یادت نره

اينكه تا يه حدي به ديگري محبت كن كه خودشو گم نكنه

 (آخه مورد خود گم كني هم زياد ديدم)

 اين قانون عمومي كه: واسه كسي بمير كه برات تب كنه.

 رو عيبها و نقطه ضعفهاي  ديگران سرپوش بذار تا خداعيب پوشت باشه

 (آخه خدا چنان آدمو غافلگير و رسوا مي كنه كه نگو..

عجب خداييه اين خدا؟؟)

 نيش باز يادت نره...

 لااقل روزي 1 ساعت الكي خوش باش..بخند برقص نذار غصه زمينگيرت كنه..

(واسه ديدن روزاي خوب بايد حالتم خوب باشه ديگه!!)

 گاهي وقتها هم كه دلت مي گيره برو يه جاي خلوت و از ته دل زار بزن..

(جاي خلوت نبود پتو رو بكش رو سرت و يه دل سير خودتو سبك كن

اينم باعث آرامشت ميشه..)

 بعدش بازم خنده يادت نره...

 اوني كه عقلت و دلت ميگه باش مهم نيست ديگران چه قضاوتي مي كنن

 (مگه اونا نونتو ميدن؟)

 هر جور دوست داري لباس بپوش با سليقه خودت حالا بذار همه بگن

 10 سال كمتر از سنت لباس مي پوشي .اما جلف نپوش ..

 روي محبت هيچ مردي حساب نكن چون سلام ...بی طمع نیست!!

 (با عرض معذرت از دوستان خوبم.استثنا همیشه وجود داره

لطفا به كسي بر نخوره اظهار نظر شخصيه..)

تا جايي كه مي توني به دوستان و اطرافيانت محبتتو ابراز كن.

دوستشون داشته باش و به صداقتشون شك نكن مگه خلافش ثابت بشه.

به قولي تو رفاقت ثابت قدم باش.

 اما اگه يكبار از يه سوراخ گزيده شدي دوباره امتحانش نكن .

 عهد و قولتو زير پا نگذار حتي اگه مي بيني منافع خودت

 در خطره خطر كن و پاي حرفت بايست..

 چقدر قانون شد واااااااااااي تازه يك عالمه شم ننوشتم.

نمي گم به همش عمل مي كنم .نه.. اما دلم مي خواد و سعي مي كنم.

ولي قانون خنديدن رو هيچوقت فراموش نمي كنم اين يك اصله برام ..

شمام امتحان كنيد ضرر كه نداره!!!

  دل نوشت:

 كاش مي تونستم نقابي رو كه ناجوانمردانه روي چهره ي خودت كشيدي

 پس بزنم و و چهره ي واقعيت رو ببينم.كاش مي تونستم

 ورقهاي سفيد ت رو با اميدها و تمناهاي خودم خط خطي كنم.

كاش مي تونستم جلوي يكه تازيها ت رو بگيرم و تو رو از اسب باد پات

 كه ناشيانه به افق هاي مبهم مي تازه پياده كنم.كنار خودم بنشونمت ..

برات حرف بزنم از دردهايي كه گوش زمان تحمل يك هزارم اون رو نداره.

اونوقت ازت مي خواستم كه بنويسي همه اون چيزايي كه

 چشماي تاريكم فرياد مي زنن.

تو رو وادار مي كردم سرمشق تمام نوشته هات

همه دوست داشتن باشه و اون رو هزاران بار ..

نه!به تعداد دم و بازدم هستي تكرار كني.

و اي كاش تو تو نبودي  ..

اما من خودمو همينطوري شاد و ساده دوست دارم ..

مامان ميگه خوبه كه هنوز اينقدر شادم و مثل بچه ها

 غصه ي دار و ندار اين دنيا رو نمي خورم..

از خدا ممنونم كه به جاي آدمايي كه در عين اينكه همه چيز دارن

 اما جاي لبخند روي لباشون هميشه خاليه من هميشه شادم و مي خندم..

به نظر خودم اين نعمت بزرگيه كه خداجون چون خيلي دوستم داشته

 بهم داده(آيكون يك آدم از خود راضي نداريم اينجا؟؟؟)

 

پی نوشت:

راستی یادم رفت بگم گل مینای نازم ورعنای عزیزم

 و ملیحه جون دندونه ی خودم و نسیم خیلی خیلی مهربونم و

ناتاشای شیطون و عزیزو

رو دعوت به این بازی می کنم.به امید اینکه یه روز

 با این جمع دوستان به اضافه چند نفری که وبلاگ ندارن 

 و هوارتا دوست جون خوبی که توی دنیا دارم

یه گل کوچیک توپ یا وسطی باحال بزنیم تو رگ


13:19 | فریاد بی صدا |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

!!!كه اين اميد بي پايان نمي‌گردد بيان هرگز

زندگی سخت ساده است

خطر کن

واد بازی شو

چه چیزی از دست میدهی؟

با دستهای تهی آمده ایم

و با دستهای تهی خواهیم رفت.

نه، چیزی نیست که از دست بدهیم.

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا تراته ای زیبا بخوانیم

وفرصت به پایان خواهد رسید.

آری اینگونه است که هر لحظه

مغتنم است.

وقتی که تنهای تنها می شوی وقتی که دوستانت

 آنها که نیازمند یاری شان هستی

درست در حساسترین نقطه رهایت میکنند

.وقتی در دست همانهایی که پشتوانه و

پشتگرمی محسوبشان میکردی خنجر می بینی

 وقتی زیر سنگی که به استواریش

سوگند میخوردی و تکیه گاهش می شمردی

ماری خفته می بینی که در تکان حادثه

از خواب جهیده است.

وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند

 وهیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده

نمی گردد یک ملجاء وامید و پناهگاه میماند

 که هیچ حادثه ای نمی تواند اورا ازتو بگیرد.

او حتی در مقابل بدیهای تو خوبی می آورد

 وبر روی زشتیهای تو پرده اغماض می افکند.

اگر بدانی که محبت واشتیاق او به تو چقدر است

 بند بند تنت از هم می گسلد.

حتما" دانسته ای که او کیست.

پس چرا در انتها به او برسی؟ ازاو آغاز کن.

*************************

پی نوشت:

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من برگشتم

شاید این پست مناسبی نبود اما دلم نوشت من بی تقصیرم

سر فرصت میام به تک تک دوستای گلم

 که کامنتهای اشکار و پنهان گذاشتن جواب میدم.

پست بعدی هم متعلق به یکی از دوستان خوبمه که

منو دعوت به شرکت در  یک بازی کرده.

میرم اما زود زود بر می گردم .

دوستتون دارم

 


21:3 | فریاد بی صدا |

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387


 

گاهي اوقات همه كودكيمو گم ميكنم و دلم تنگ ميشه براي خودم.

 گاهي اوقات دونه هايي كه مي كارم عمل نمي كنن

 و سر دو راهي منتظر موندن و دوباره كاشتن معطل مي مونم.

 گاهي اوقات توسط زندگي بلعيده ميشم

 و شك ميكنم كه ايا به اندا زه كافي قوي و جسور بودم ؟

 منصف بودم؟قانع بودم يا عاشق؟

 گاهي شك ميكنم  اتوبوسي كه سوار شدم

 منو به مقصد ميرسونه يا نه؟اما خوشحالم همسفراي خوبي دارم

 كه مطمئن به مقصد سفرن.

 دوستايي كه آزادگي رسيدن و جرأت ريسك كردن

 و رشد كردن و پرواز كردن رو در من تقويت ميكنن.

 كساني كه شعله اميد و تلاش رو در وجودم بر مي افروزند.

 كساني كه هر روز يه نقش تازه به زندگيم ميزنن

 و با رفتار و گفتار قشنگشون اونا رو رنگ آميزي ميكنن.

 كساني كه دوستي با اونها برام ارزشمنده

 چرا كه اگه گاهي خسته ميشم منو رها نمي كنن.

 قله رو نشونم ميدن و اميد ميدن ديگه راهي نمونده تا رسيدن.

 خدايا كمكم كن تا سپاسگزار و قدر دان همه اين نعمت ها باشم .

 لايق لحظه هايي كه به من ارزاني داشتي

 و لايق همسفراي مهربوني كه در مسير زندگي ام به من هديه كردي.

 *********************************

پی نوشت:

برای همه دوستان خوب و همراهم به سبک خودم،

هوااااااااااااااااااااااااارتا آرزوی خوب دارم همراه با سلامتی و..... 

 شادیییییییییییییییییییییی

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم،فال نیکو،مال وافر،حال خوش

اصل ثابت،نسل باقی،تخت عالی،بخت رام

 

موقع تحویل سال،دعا واسه همدیگه یادمون نره.

عیدتون مبارکدوستتون دارم

                                  ( ارادتمند همگی:  شادی)


13:29 | فریاد بی صدا |

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387


اینجا........پشت این سایه ها

      یک پرتو مهر هم برای زندگی کافیست.

و یک لحظه حضور تو ....................................درحجم زندگی هم.

 

 پی نوشت:

بالاخره این طلسم لعنتی شکسته شد..

میگن تو کارای خدا حکمتیه

تو این ۶ ماه پر عذاب چه حکمتی بود نمی دونم؟!!!!

حالا منو تصور کنین

هم در حال اسباب کشی هم خونه تکونی شب عید

روی دور تند واسه جبران کمبود وقت

هفته ی دیگه اپ نوروزم رو میکنم و بعد با اجازه دوستای خوبم

میرم مشهد ..مشهد ..مشهد

 حالا که شمارش معکوسه قلبم میزنه 

چقدر دلتنگتم بابای مهربونم

 

 


16:15 | فریاد بی صدا |

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387


این اواخر دیگر کوچه ها را اذیت نمی کنم

یک راست می روم بن بست تنهایی ام

نمی دانم برای چه صدایش بیرون نمی آید

هر چه می گویم ساکت است

فقط گوش می دهد ..

من نیز به پاس این سکوت

خاطره ام را چشم در چشم ، قصه وار برایش تعریف می کنم ..

روزی که دستت را به نشانه ی دوستی به سویم دراز کردی

در دل سپردن به تو تردید نکردم

تو را همنفس خطاب کردم

و با تو سرود زندگی خواندم ...

 

و زیر چتر نگاه تو پناه گرفتم

و چتر بهانه ای بود

بهانه ای برای ترسیم عشق

چگونه می توانم اینگونه آرام و صبور به انتظار بنشینم

وقتی نمی دانم

وقتی به راستی نمی دانم از پس کدامین روزانتظارم به سرخواهد آمد ...

نمی دانم

به راستی نمی دانم چه کسی بر پیشانی من

واژه ی گنگ و نامانوس انتظار را حک کرده است

که اینگونه باید تاوان این پیشانی نوشت شوم را پس دهم ..

 

شاید باید خاموش باشم و دم نزنم

قرار بود به زندگی ام رنگ سپید بزنی!

اما اکنون چشمانم جز سیاهی مقابل خود نمی بیند ..

جسارت دستانت کجاست که روز نخست با من از سپیدی سخن گفت..؟

جسارت دستانت کجاست که روز نخست به شب هایم نوید خورشید داد..؟

جسارت دستانت کجاست ؟؟؟

این سان که خودت را باخته ای ، زندگي مرا در هم ريخته و روح مرا ازرده اي

 هرگز نمی توانی شادی را برایم به ارمغان بیاوری ..

 

    به امید روزی که دلتنگ ترین دلتنگ عالم باشی..

 

 


20:33 | فریاد بی صدا |